در دنیایی خرابشده و بیرحم پس از فاجعهای ناشناخته، بادهای سرد و خاکستری آسمان، تنها چیزی است که باقی مانده — و دو نفر: پدری بیمار، ضعیف، اما بیپناه، و پسری جوان که آخرین امید بشریت است. با هر قدمی که در میان آشغالها و بقایای شهرهای نابودشده بر میدارند، پدر با آخرین نیروهایش از پسرش دفاع میکند: از دزدان، از گرسنگی، از تاریکی درونی که میخواهد انسانیت را بکشد. آنها هیچ چیز ندارند — نه غذا، نه سلاح، نه امید ظاهری — فقط یکدیگر و کلمهای که هر شب تکرار میکنند: «ما خوبیم.»


